#می_گل(جلد_اول)_پارت_212
مي گل زير لب گفت:يکي دو ماه زوده؟؟؟
حالا ديگه ميفهميد چرا ناراحته....احساس کرد ناخواسته تو دام افتاده....هر چند اين براش يه اصطلاح بودو خودش فکر ميکرد اين دام نبوده و خودش ناخواسته وارد بازي شده
-اخمهات و باز کن ديگه!!!اون از در که وارد شدي زدي زير گريه..اون از بعدش که عصباني بودي و ميخواستي بري...اينم از حالا ....چته؟؟؟
-هيچي...
.-دلت برام تنگ ميشه؟
لحن شوخ شهروز مي گل و خندوند اما اون هم با زرنگي گفت:اصلا....تازه فکرمم راحته....
-ميشه بپرسم فکرت چرا مشغوله وقتي من هستم؟؟؟
-آره ميشه!بپرس!
شهروز نگاه عاقل اندر سفيهي بهش کرد....خنده ي کجي کرد ...وگفت:عزيزم...چرا فکرت مشغوله وقتي من هستم؟
اينقدر با احساس و عاشقانه اين سوال و پرسيد که مي گل از کرده ي خودش که ميخواست حرص شهروز و در بياره پشيمون شد....
دستپاچه تکه اي گوشت گذاشت تو بشقابش و گفت:خب به هر حال ...شما....خب...به هر حال دو تا غريبه ايم ديگه....احساس ميکنم تو خونه مزاحمم.....فکر ميکنم به خاطر من زندگيتون به هم ريخته..اينطوري خيالم راحته يه مدت راحت زندگي ميکنيد....
سکوت شهروز توجه مي گل و جلب کرد و سرش و بالا اورد.نگاه خيره و عاشقانه شهروز داغش کرد...سريع سرش و انداخت پايين و با غذاش بازي کرد...
-اما من دلم برات تنگ ميشه!
romangram.com | @romangram_com