#می_گل(جلد_اول)_پارت_211
-اين کارها براي چيه شهروز؟
شهروز که متوجه شد مي گل دوزاريش افتاده گفت:براي شما عزيزم!!!
مي گل از جاش به نشونه اعتراض بلند شد و گفت:اما قرار بود...
شهروز دستش و گذاشت رو شونه اش و نشوندتش....خودش هم نشست روبروش...
-چرا شاکي ميشي؟؟دلم خواست شب آخري که ايرانم همخونه ام و سوپرايز کنم!
-شب آخر؟؟؟
ترسي که تو دل مي گل افتاد لبخند پيروزمندانه رو رو لبهاي شهروز نشوند.شهروز همين و ميخواست..نه ترس مي گل و بلکه يه عکس العمل از طرف مي گل که بتونه احتمال مثبت بودن نظر مي گل و زياد کنه!
-فردا صبح بايد برم ....هر سال اين موقع ميرم...امسال يه موضوع کاري هم پيش اومده...
-چقدر طول ميکشه....
قبل از اينکه شهروز جواب بده چند نفر با چند ظرف غذا اومدن و غذاهارو چيدن...الحق که ميز زيبا و شاعرانه اي بود...تمام مدت شهروز نگاهش روي مي گل بود که متعجب به ميز و ادمها نگاه ميکرد....تو دلش خدا خدا کرد تحت تاثير قرار بگيره...اين مسافرت خيلي کارش و خراب ميکرد...بايد قبل از رفتن مي گل و خوب تحت تاثير قرار ميداد...بايد اين نفوذ اينقدر عميق ميبود که تا يکي دو ماه ديگه مي گل تحت تاثيرش بمونه!
بعد از اينکه خدمتکارها رفتن شهروز دست برد و چاقو چنگالش و برداشت و گفت:يکي دو ماه...تا آخر تابستون..زود ميام...
romangram.com | @romangram_com