#می_گل(جلد_اول)_پارت_210

-کجا؟

-يه امشب به من اعتماد کن...بيا بريم...!!

مي گل در حالي که دستش تو دستهاي شهروز بود دنبالش راه افتاد....

-شهروز يواش تر....ميافتم الان!!!

شهروز برگشت نگاهش کرد...اما مي گل سرش پايين بود و فقط جلو پاش و ميديد....

همونطور که حرکت ميکردن شهروز گفت:ميخواي بغلت کنم؟و قبل از اينکه مي گل چيزي بگه برگشت و مي گل و رو هوا بلند کرد!با همون پوزيشني که وقتي پاش شکست بغلش کرده بود....مي گل نا خود آگاه دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد و جيغ زد!!!

-ميافتم...بزارم زمين...ديوونه!!!

-نميافتي.....مگه من ميزارم بيافتي؟

-شهروز..ديوونه شدي؟؟؟اين چه کاريه؟؟؟

مي گل نگاهي به اطرافش کرد....

-وااااييييي..اينجا چقدر خوشگله!!!!!

شهروز يکي از صندليهاي کنار...ميز غذا خوري و بيرون کشيد و گفت:قابل شمارو نداره!

مي گل برگشت و با تعجب شهروز و نگاه کرد...انگار تازه دوزاريش افتاده بود...

romangram.com | @romangram_com