#می_گل(جلد_اول)_پارت_209
مي گل نشست و همچنان کيفش محکم تو بغلش بود!
شهروز کلافه گيلاسش و گذاشت رو ميز و گفت:يه بار گفتم...باز هم ميگم..من اگر ميخواستم کاري کنم تو همون خونم ميکردم...به اين کارها احتياجي ندارم....
بعد تو صورت مي گل نگاه کرد...لبخندي زد و سري تکون داد و گفت:نگاش کن...صورت خوشگلش و چيکار کرد...پاش و برو دست و صورتت و اب بزن....انگار يه فس کتکت زدن!
مي گل کيفش و گذاشت رو مبل...در حالي که روسريش دور گردنش افتاده بود رفت تو دستشويي چشمهاش پف کرده بود...کمي اب پاشيد تو صورتش سعي کرد آرايشش پاک نشه هرچند اينقدر کم آرايش کرده بود که چيزي مشخص نبود.توي موهاشم دست کشيد و مرتبشون کرد..اومد بيرون....شهروز کنار پنجره داشت سيگار ميکشيد!
با شنيدن صداي در بر گشت.لبخندي به مي گل زد و رفت سمتش!
-ميشه ديگه به من اعتماد داشته باشي؟؟؟من هيچ وقت نه به خودم نه به هيچ کس ديگه اجازه نميدم به تو اسيبي بزنه...قول ميدم... .پس ديگه هيچ وقت از من نترس...
مي گل لبخند زد...لحنش امنيت کافي رو بهش منتقل کرد!
شهروز دست برد و مانتو مي گل و از تنش در اورد....اينبار ديگه مي گل روش نشد مانع بشه..هر چند لباسش بد هم نبود...اما خيلي تنگ بود....يه بلوز ساده سرمه اي...با ساق سرمه اي..با يه زنجير طلايي...اگر ميدونست قراره مانتوش و در بياره يه فکري ميکرد...هيکل ظريفش تو اون لباس جلوه بيشتري پيدا کرده بود!
متوجه شهروز شد...نگاهش از روي صورت مي گل سر خورد رو پاهاش دوباره اومد بالا...وقتي ديد مي گل داره نگاهش ميکنه لبخند زد..با شرم سرش پايين انداخت و رفت سمت جا لباسي و مانتو مي گل و اويزون کرد...بر گشت و گفت:بريم بشينيم...مي گل پشتش و کرد به شهروز و رفت سمت مبل اما صداي پاي شهروز که ميدويد توجهش و جلب کرد..شهروز دو 3 قدمي و که به سمت مي گل اومده بود و با قدمهاي بلند و تند به سمت جا لباسي برگشت....مانتو مي گل و برداشت و با عجله اومد سمتش و گفت:مانتوت و بپوش!
از ديدن هيکل مي گل حالش عوض شد....دلش نميخواست شبش و با هوس همراه کنه....ميدونست بيشتر از اين حرفها رو خودش کنترل داره...اما اين فرق ميکرد ....حسي که به مي گل داشت فرق ميکرد...
مي گل بهت زده مانتو رو گرفت و پوشيد!
شهروز دستش و دراز کرد و گفت...حالا بيا بريم...
romangram.com | @romangram_com