#می_گل(جلد_اول)_پارت_208

-مي گل....بس کن...ميفهمي چرا اومدي...کيفت و بده من!

-نميدم...

-چيه؟؟؟توش چاقو گذاشتي؟؟؟يا با کيفت ميخواي من و بزني و منم در برم؟؟آخه کوچولو من که بخوام تورو به دست بيارم احتياج به اين کارها ندارم!!!

اين و گفت و با يه حرکت خودش و رسوند به مي گل و گرفتتش تو بغلش....خونسردانه مي گل و که تلاش ميکرد از دستش در بره نگاه ميکرد!

-تلاش نکن نميتوني در بري!!!

-ولم کن!!!!

شهروز ولش کرد....

-عوضي آشغال....



شهروز لبخند زد..روش و برگردوند و سري تکون داد...

-هر وقت اروم شدي بيا بشين...اين و گفت و رفت سمت مبلهاي ته سالن و ضبط و روشن کرد...مثل هميشه موسيقي فرانسوي پخش شد....

مي گل نگاهي به اطراف انداخت...گلدانها پر از گلهاي رز بود...تمام خونه پر از شمع بود!!!چقدر همه چيز رمانتيک و شاعرانه بود..همونجوري که تو فيلمها بود....بايد اروم ميشد....اگر قرار بود اتفاقي بيافته ميافتاد...اگرم نه که هيچي...اون نميتونست از دست شهروز فرار کنه!رفت سمت شهروز که گيلاس مشروب تو دستش بود

شهروز که متوجه مي گل شد گفت:حالا ميگي چته؟؟؟چرا اينطوري ميکني؟کسي که با تو کاري نداره!نميخواي مانتوت رو در بياري..نيار..مبلي و نشون داد و گفت:بشين عزيزم!

romangram.com | @romangram_com