#می_گل(جلد_اول)_پارت_207
-نه آقا!!!
بيچاره راننده برق ازش پريده بود...
-برو.....مرسي...
-خواهش ميکنم..با اجازه...
شهروز دست مي گل و گرفت و با هم رفتن تو...مي گل قبل از ورود با شک نگاهي به داخل انداخت...هيچ کس نبود...چقدر احمق بود که فکر ميکرد شهروز اون و به کس ديگه اي ميده...خودش خوش سليقه تر از اين حرفها بود...چرا بايد خودش از من بگذره و من بده به کس ديگه؟؟؟
خب شايد پول بيشتري بابت دست نخورده بودنم ميدن!
-فکر کردنت تموم شد مانتوت و در بيار!
و دست برد تا مانتو مي گل و در بياره!
-دست به من بزني خودم و ميکشم!
اين جمله رو در حالي گفت که کيفش و تو دستش فشار ميداد و يه قدم به عقب برگشت و اون يکي دستش و به نشونه تهديد جلو شهروز گرفته بود!
-مي گل؟؟؟!!!خوبي؟
-من و براي چي اوردي اينجا؟کوشن بقيه؟؟؟مگه نگفتي تولده...
romangram.com | @romangram_com