#می_گل(جلد_اول)_پارت_206
-ميشه ضبط و خاموش کنيد؟
راننده دست برد و ضبط و خاموش کرد...
مي گل گوش داد....صداي آهنگ نميومد...يا شروع نشده بود...يا ديوارهاي ويلا يه جوري بود صدا ازش بيرون نميومد...باغ خلوت بود..هيچ کس نبود...
-بفرماييد خانوم...
حالا مي گل متوجه شد مسير طولاني رو تو باغ طي کرده بودن و جلو يه ويلاي شيک ايستاده بودن...با ديدن شهروز بالاي پله ها ...در حالي که کت و شلوار شيکي پوشيده بود و دستش و کرده بود تو جيبش و با لبخند به ماشين نگاه ميکرد...نا خودآگاه با عجله در و باز کرد و پياده شد...کمي بهت زده نگاهش کرد...با اينکه ميدونست اگر همه حدسياتش درست باشه مسببش همين شهروزه ,اما نميدونست چرا احساس کرد يه ناجي پيدا کرده به سمتش دويد...در حالي که اشکش سرازير شد و چند بار به خاطر پاشنه بلند کفشش پاش پيچيد .خودش و رسوند به شهروز ...شهروز که تا قبل از دويدن مي گل با لبخند بالاي پله ها ايستاده بود هراسون از پله ها پايين اومد و رو پله آخر مي گل و که خودش و تو بغلش پرت کرد تو آغوش گرفت.
-عزيزم!!!!چته؟؟؟چي شده؟؟؟نگاه گذرايي به راننده که بيچاره هاج و واج مونده بود کرد و گفت:راننده اذيتت کرد؟
-نه!!!!نه!!!
-پس چي شده؟؟؟...
سر مي گل و از رو ي شونه اش جدا کرد و گرفت بين دو تا دستش...با ترس گفت:چي شده؟؟؟بگو ديگه!!!
-هيچي...هيچي...
-اگر اذيتت کرده بگو مي گل...
-نه!!!نه به خدا...به اون ربطي نداره!!!
شهروز مي گل و تو بغلش گرفت و کمکش کرد بايسته...خودشم ايستاد و رو به راننده گفت:چيزي شد بين راه؟
romangram.com | @romangram_com