#می_گل(جلد_اول)_پارت_205


رفت پايين..يه بنز مشکي خوشگل جلو در بود...مرد در و براش باز کرد...نشست قبل از اينکه مرد سوار بشه کمي ديگه عطر زد...خودشم نفهميد چرا....

مسير خيلي طولاني شد...کمي ترسيد....از شهر هم خارج شد...خداي من...کجا داره ميره؟نخواست از راننده بپرسه به تنها پناهش متوصل شد.....گوشيش و در اورد و به شهروز اس ام اس داد...

-شهروز من نميدونم اين داره من و کجا ميبره...از شهر خارج شد....من ميترسم!

اما جوابي نيومد.....زير لب زمزمه کرد...بي معرفت....نکنه نقشه باشه...خواست بگه بر گرديم يا پياده ام کن که باز پيچيد تو يه جاده خاکي...دل و زد به دريا و با بغض گفت:ميشه بپرسم کجا ميريم؟

-ميريم باغ...

-باغ؟؟؟باغ کي؟

مرد با تعجب نگاهي به مي گل از توي ايينه انداخت و گفت:باغ آقا ديگه...

_آقا کيه؟

مرد نگاه متعجب ديگه اي به مي گل انداخت و گفت:آقا شهروز!



مي گل بغض کرد....نکنه من و بفروشه به عربها...شنيدم پارتي ميگرن عربهارو دعوت ميکنن ميان دختر انتخاب ميکنن!!نه!!!خدايا نه!!!

با از حرکت ايستادن ماشين متوجه اطرافش شد....روبروش يه در بزرگ فرفورژه بود که داشت باز ميشد...بالاي در از روي ديوار شاخه هاي بيد مجنون اويزون بود...چراغاي سر در روشن بود...مثل چراغهاي توي محوطه بيرون...


romangram.com | @romangram_com