#می_گل(جلد_اول)_پارت_204
-شما کجايي؟مگه نميريم؟
-من نميتونم بيام خونه...يه راننده ميفرستم دنبالت بيارتت..خودمم از اينور ميام...
انگار اب يخ و ريختن رو مي گل....فکر کرد ديدي با تو هم تو خيابون نميره...کلا اين ادم همه رو ميخواد براي عشق و حال و عياشي...حالا چرا من و اينبار وارد بازي کرده خدا ميدونه!
دلخور گفت:ميخوايد نميام اصلا...
-نه!!!نه!!!من کاري برام پيش اومده نميتونم تا خونه بيام و برگردم...من از همينجا ميام...تو هم با راننده بيا...نيم ساعت ديگه جلو دره...آماده اي که؟
-بله..
و با حرص گوشي و گذاشت...
سعي کرد اروم باشه....نبايد ميزاشت شهروز بفهمه از اين کار ناراحت شده....احتمالا شهروز ميخواست بازيش بده....
مانتوش و پوشيد کفشهاش و پاش کرد و روسريش و همونطور که فروشنده براش بست سرش کرد...تو ايينه قدي نگاهي به خودش کرد....با ديدن تيپش لبخند زد...زمين تا آسمون با اون مي گل قبل فرق کرده بود..يه مي گل امروزي شده بود...با خودشيفتگي گفت:از همه ي دخترهايي که باهاش بودن خوشگل ترم...با صداي زنگ به سمت اف اف رفت..يه مرد ميان سال بود...
-بله؟
-خانوم تقوايي؟
با خودش فکر کرد تقواي؟؟چقدر آشناس...يهو يادش اومد فاميلي شهروزه..
-بله!اومدم.
romangram.com | @romangram_com