#می_گل(جلد_اول)_پارت_203
-فردا مياي..باشه؟
لحن محکم و همراه با مهربوني شهروز نرمش کرد.
-باشه...ميام..
شب تا ديروقت با افکار در هم برهمش مشغول بود..آراد چند بار ديگه زنگ زده بود اما مي گل جواب نداده بود هيچ...مبايلش رو هم خاموش کرده بود.صبح ساعت 10 و نيم بود که بيدار شد....بعد از پوشيدن لباس مناسب و شستن دست و صورت بيرون رفت..ميز صبحانه چيده شده بود اما خبري از شهروز نبود..معلوم بود خودش صبحانه خورده و رفته....مي گل با خودش گفت:ديشب که خونه بود امشبم که قراره با هم بريم تولد...حتما رفته پيش دوست دخترش ديگه...بيچاره از خونه خودشم بيرون کردم....
بعد از خوردن صبحانه مرتب کردن آشپزخونه تصميم گرفت بره مانتو بخره...حتما ستوراني که دعوت شده بودت بايد با کلاس باشه..اين مانتوهاي کهنه به در د اونجا نميخورد...
يک ساعتي بود دنبال يه مانتو مناسب ميگشت...خودشم نميدونست چرا دلش ميخواست به بهترين نحو ظاهر بشه....فکر ميکرد وقتي شهروز با هيچ دختري تو کوچه خيابون نرفته...حالا که قراره بره بايد يه جوري برم که خجالت نکشه...مثل همه زنها و دخترها دوست داشت نسبت به تمام دخترهايي که تا اون موقع با شهروز بودن خوشگل تر و خوش پوش تر جلوه کنه...بعد از کلي گشتن يه مانتو زرد رنگ چشمش و گرفت...از اين مانتو جلو باز و گشادها که مد شده بود...دور کمرش ما مونجوقهاي سرمه اي کار شده بود...خيلي هم بهش ميومد...خانوم فروشنده بهش پيشنهاد داد با يه ساق سرمه اي و يه بلوز بلند سرمه اي تنگ زيرش بپوشه و سعي کنه تقريبا جلوش و باز بزاره...و واقعا هم اونجوري خيلي خوشگل شد..روسري حرير بزرگ سرمه اي و زردي هم بهش داد و براش خيلي شل بست دور گردنش...
-فقط يه کفش پاشنه بلند سرمه اي کم داره....
مي گل لبخندي بهش زد و ازش تشکر کرد....اينطوري خوب بود..امروزي و شيک....هر چند خيلي گرون شد..اما براش مهم نبود...اين طبيعي بود که بخواد خيلي خوب ظاهر بشه....بعد از خريد مانتو و روسري به دنبال کفش سرمه اي چند تا مغازه ديگه رو سر زد..و بالاخره کفش پاشنه دار سرمه اي با يه سگک کوچک طلاي نظرش و جلب کرد..اون رو هم خريد و البته کيف ستش رو...ساعت 3 بود که هلاک برگشت خونه...از خريدش راضي بود..هر چند مقدار زيادي از پس اندازش و خرج کرد..اما اصلا ناراحت نبود...شهروز هنوز خونه نيومده بود..حتي زنگ هم نزده بود...اما اين موضوع که امروز ميتونه با شهروز باشه..اون هم پيش دوستهاش راضيش ميکرد...تو دلش به دخترهاي ديگه فخر ميفروخت که ميتونه تو ماشين شهروز و در کنارش ديده بشه...اما چرا؟؟؟مگه شهروز کي بود؟؟؟خودشم نميدونست جوابش چيه...فقط اميدوار بود درگيري احساسي باهاش پيدا نکرده باشه!
بعد از خوردن يه نهار مختصر خوابيد..بايد براي شب سر حال ميشد...ساعت 5 بيدار شد...دوش گرفت...موهاي لختش و خشک کرد...با اينکه همونجوري هم خوب بود اما باز اتو کشيد بهش...يه آرايش ملايم کرد...قبل از اينکه لباس بپوشه رفت بيرون....هنوز شهروز نيومده بود...حتي يه زنگم نزده بود..نکنه فراموش کرده؟....برگشت تو اتاقش ساعت 6 و نيم بود....ساقش و پوشيد..بلوز بلند چسب هم رنگ ساقشم تنش کرد يه کمر طلايي روي بلوزش بست که کمر ظريفش و بيشتر نشون ميداد...هنوز براي پوشيدن مانتو زود بود..فکر کرد چرا شهروز نمياد؟؟يعني نميخواد دوش بگيره؟؟مگه ميشه شهروز روزي 3-4 بار دوش ميگرفت...حالا...با صداي زنگ تلفن خيز برداشت!شماره شهروز بود..
-سلام...
-سلام....خوبي؟؟
romangram.com | @romangram_com