#می_گل(جلد_اول)_پارت_202
-بله؟
شهروز به چشمهاي قرمز و پر از غصه مي گل نگاه کرد و گفت:با آراد دعوات شده؟
-آراد ديگه کودوم خريه؟
-اوووو...خب...چرا دعوا ميکني؟؟؟فردا شب ارمان تولدشه...دعوتمون کرده رستوران!
مي گل بي حوصله رفت سمت تختش و گفت:من نميام!
-چرا؟؟؟اما من و با تو دعوت کرده!
-شهروز من حوصله ندارم....
-اما مياي....باشه؟؟؟
برگشت و به لحن شهروز لبخند زد....اين شهروزه؟؟؟اينطوري ازم درخواست ميکنه؟؟پوزخندي زد و با خودش گفت:من بايد با امثال همين شهروز ازدواج کنم..يکي مثل خودم که کسي و نداره!
شهروز نشست کنار مي گل رو تخت و دولا شد رو زانوهاش و در حالي که به زمين نگاه ميکرد گفت:چي شده مي گل؟؟ميشه بهم بگي؟؟خيلي تو فکري....چشمهات..خنده هات...پوزخندهات..همه حرف داره....تو با کي درد دل ميکني وقتي دلت پره؟
-تو با کي درد دل ميکني؟منم با همون.
شهروز ارنجش و گذاشت رو زانوش و دستش و کرد تو موهاش و گفت:با هيچ کس....اما دوست داشتم يکي بود براش حرف ميزدم!
مي گل دلش خواست شهروز و بغل کنه...خودشم نفهميد چرا...حس کرد اين اعتراف براي يه مرد اون هم شهروز بايد خيلي سخت باشه...دلش خواست بره تو بغلش...مثل همون وقتي که پاش شکسته بود...مثل وقتي داشت به کاديلاک قند ميداد...اما اينبار با ميل و اراده و آگاهانه!چقدر دلش يه تکيه گاه...يه مامن ميخواست....
romangram.com | @romangram_com