#می_گل(جلد_اول)_پارت_201


-گريه کردي؟

-نه!

-چشمات چقدر قرمزه!!!

-چيزي نيست....

-مي گل....

-بله؟؟؟

-چيزي شده؟

سوالش و دوباره و با تاکيد تکرار کرد..اين يعني من فهميدم که چيزي هست!

-نه...ياد گذشته ها افتادم.

حالا ديگه مي گل در حالي که بالشتش دستش بود پشت ديوار راهرو گم شد...هوا تاريک شده بود...طبق عادت مبايلش و برداشت تا ساعت و ببينه..با سيل ميس کالها و اس ام اس ها روبرو شد....همه از طرف آراد!

اس ام اس هارو باز کرد...چندتاي اول حاکي از عصبانيت اراد داشت که چرا همه چيز و به مامانم گفتي؟؟؟چرا نگفتي با مامانم قرار داري و از اين دست اس ام اسها...اما تا به اخر برسه اروم شده بود و خواهش کرده بود بهش زنگ بزنه و گفته بود خانواده ام مهم نيستن...مهم من و تو هستيم و ....سري تکون داد و گوشي و پرت کرد رو تختش..زير لب زمزمه کرد..کبوتر با کبوتر.

صداي تقه هاي در و صداي شهروز که صداش ميکرد از جاش بلندش کرد و رفت سمت در و بازش کرد!


romangram.com | @romangram_com