#می_گل(جلد_اول)_پارت_200
-دروغ گفته...واقعيت اينه که.....
بعد از تموم شدن صحبتهاش احساس کرد گلوش از درد داره ميترکه..درد نگه داشتن بغض سنگيني بود که از اول صحبتهاش نگهش داشته بود...فکر نميکرد اعتراف به يه همچين حقيقتي اينقدر سخت باشه....همونجا فهميد زندگيش با زندگي امثال خودش خيلي تفاوت خواهد داشت....فکر کرد هيچ وقت نميتونه زندگي عادي داشته باشه...براي هر کس اين داستان و ميگفت جا ميزد..کودوم پسري کودوم خانواده اي قبول ميکنه با دختري وصلت کنن که پيشينه پدر و مادر و خواهرش اون بوده و با يه پسري زندگي کرده که تمام زندگيش دختر بازي کرده و.......
سرش و بلند کرد و به خانم سلطاني که خيره و تقريبا با نفرت بهش نگاه ميکرد نگاه کرد و گفت:من و اينطوري نگاه نکنيد...همه اينهارو پسرتون ميدونست...در حالي که من و پسرتون هيچ چيزي بينمون نيست...من بارها به پسرتون گفتم قصد ايجاد اين رابطه رو ندارم....بارها تلفني... حضوري...اين پسر شما بود که دست بردار نبود...من بهتون قول ميدم هيچ تماسي از طرف من نه با پسر شما بوده نه از اين به بعد خواهد بود... !
-من از شنيدن اين داستان خيلي متاثر شدم....اين نميتونه دليل بر بد بودن شما باشه....اما خب ميدوني کبوتر با کبوتر...باز با باز....
مي گل خنده تلخي کرد و گفت:اين داستان نبود خانوم..اين زندگي من بود....اجازه هست؟
هر دو از جا بلند شدن...با هم دست دادن....مي گل تمام مسير خونه رو بي صدا اشک ريخت...نه براي اينکه مادر آراد خواسته يا ناخواسته بهش توهين کرد...نه براي اينکه اراد و از دست داده بود.....براي خودش که اينطور دنيا بي رحمانه باهاش رفتار کرده...که بازيچه دست خانوادش شده که يه تنه داره تقاص کارهاي خانواده اش و پس ميده!
وقتي رسيد خونه سرش از درد داشت ميترکيد...ابي به صورتش زد و قرص خورد...اول خواست به اراد زنگ بزنه...اما زنگ ميزد چي ميگفت؟؟؟ميدونست اراد روحشم از اين قرار خبر نداره....بايد با واقعيت کنار ميومد...واقعيتي تلخ اما حقيقتي محض!
بالشتش و از روي تختش برداشت و اومد جلو تلوزيون دراز کشيد...پنجشنبه بود و احتمالا شهروز طبق عادت پي عيش و نوش.....
با افتادن چيزي روي تنش چشم باز کرد...شهروز بود...پتوي تخت خودش و اورده بود و انداخته بود رو مي گل....
-اومدي؟
-قرار بود نيام؟
-گفتم شايد مهموني باشي!
romangram.com | @romangram_com