#می_گل(جلد_اول)_پارت_199
وقتي مي گل رفت توي کافي شاپ خيلي سريع تونست مادر اراد و بشناسه يه زن تنها....تقريبا 60 ساله...شيک پوش...رفت جلو و خودش و معرفي کرد...خانوم سلطاني از جاش بلند شد و با هم دست دادن
-بفرماييد خواهش ميکنم...
-مرسي دخترم!
هر دو نشستن..
-تو خيلي خوشگلي!
-ممنون خانوم....
-سلطاني هستم.
مي گل لبخند زد..لبخندي پر از استرس!
-پسر من بدجور عاشق تو شده....اما هر چي از شما و خانواده ات ميپرسم جواب سربالا ميده...فقط ميگه بريم خواستگاري....من دوست دارم بدونم کجا دارم ميرم....ميخواستم اول با برادرت صحبت کنم....وقتي فهميدم مادر پدرت از دنيا رفتن ناراحت شدم..اما خدارو شکر يه برادر داري...اما بعد تصميم گرفتم اول با خودت صحبت کنم...نظر خودت و بدونم تا بعد موضوع رو به برادرت منتقل کنم.
ببينم برادرت از رابطه شما خبر داره؟
-برادرم؟خود آراد به شما گفته با برادرم زندگي ميکنم؟
-بله...چطور؟؟؟
romangram.com | @romangram_com