#می_گل(جلد_اول)_پارت_194

مي گل متعجب گفت:شهروز؟اون برادرمه!

-بسه مي گل...من همه چيز و ميدونم!



مي گل جا خورد...کمي جابجا شد..حالا بايد چي ميگفت؟؟؟اصلا اين ديدار براي چي بود؟؟؟يعني اراد اومده بود ازش شکايت کنه که چرا اين موضوع رو ازش پنهان کرده بود؟؟؟اما نه...بين اونها چيزي نبود که اراد بخواد از اين پنهان کاري گله مند باشه!



-نه بين من و شهروز هيچي نيست!

-پس دليلت براي دوري از من چيه؟

-من دليلم و بارها گفتم..ميخوام درس بخونم....

-خب بخون..من خودم فوق ليسانس دارم...دوست دارم زنم هم تحصيل کرده باشه...من از خدامه تو درس بخوني...ادم اگر بخواد درس بخونه با وجود يکي تو زندگيش باز هم ميخونه!

-اجازه بده کنکور بدم....از خونه شهروز بيام بيرون بعد بهش فکر ميکنم....اون سرپرستي من و قبول کرده که من با اين پسر اون پسر نباشم.....

-مگه قراره با اين پسر اون پسر باشي؟؟؟من يه نفرم.

-آراد ولي...

-صبر کن...بزار من حرف يزنم....بين مي گل...تو با شهروز زندگي ميکني براي اينکه سالم زندگي کني.....خب بيا با من زندگي کن...

romangram.com | @romangram_com