#می_گل(جلد_اول)_پارت_190
-بفرماييد بشينيد..و صندلي کنارش و نشون داد.
شهروز ماشين و دور زد و نشست کنار اراد!
-ميتونيم يه جاي ديگه صحبت کنيم.
لحنش پرسشي نبود...بلکه دستوري بود!
اراد حرکت کرد و جلوي يه کافي شاپ همون نزديکي نگه داشت....
بعد از سفارش 2 تا قهوه شهروز پرسيد:من و ميشناسي که؟
-بله!
-من کيم؟
-شما يکي از بهترين آهنگسازهاي ايرانيد!
-شهروز همچنان نگاه عجيبش و رو صورت اراد نگه داشته بود و گفت:ديگه؟
شهروز ميدونست علي همه چيز و براي اراد گفته...مدتي پيش علي زمزمه دوستي با مي گل و کرده بود و يه روز هم اومده بود به شهروز گفته بود رفتم همه چيز و گذاشتم کف دست اين پسره آراد تا جل و پلاسش و جمع کنه و بره...شهروز يادش نميره اون روز چه به روز علي اورد با داد و فريادهاش و حالا اراد هم ميدونست شهروز ميدونه که اون از همه چيز خبر داره...اما بايد چي ميگفت.... شهروز کارش و راحت کرد:ميدونم علي بي همه چيز همه چيز و برات گفته....مي گل روزي که وارد خونه من شد به عنوان يه دختر بي پناه وارد شد که قرار بود پناهش بدم..همين...اما الان همه چيز منه....!!!
-آراد که با شنيدن اين اعتراف عصباني شده بود گفت:به سن و سالتون و پيشينه اتون فکر کرديد؟
-شهروز پوزخندي زد و در حيني که از گوشزد اين حقيقت عصباني بود خيلي آروم گفت:بله فکر کردم!
romangram.com | @romangram_com