#می_گل(جلد_اول)_پارت_189
-چرا نتونم؟؟؟خواستن توانستن است!
شهروز با شنيدن اين حرف بلند شد و صندلي پيانو رو نشون داد گفت:پس بيا ببينم واقعا خواستن توانستن است يا نه؟
از اون روز کلاسهاي پيانو شروع شد.....کلاسهايي که هر لحظه اش براي شهروز خواستني بود...گاهي کنار مي گل روي صندلي مينشست...و اين براش يه دنيا لذت داشت...براي شهروزي که با دخترهاي زيادي بود اين حس عجيب بود..حسي که به دختري پيدا کرده بود که دست نيافتني بود...يا حداقل دست يافتن بهش سخت بود!
تابستون شروع شده بود...اما نه براي مي گل...مي گل سخت مشغول درس بود....به شهروز نگفته بود ميخواد بعد از قبولي دانشگاه از پيشش بره..اما تصميمش براي اين کار قطعي بود...کلاسهاي پيانوش همچنان ادامه داشت و الحق که به خوبي هم ياد ميگرفت...مثل بقيه دروسش....سما و گلاره ازش شاکي بودن چون با اين تصميم از سال بعد نميتونستن با هم تو يه کلاس باشن.....
اون روز پرسش و پاسخ و رفع اشکال بود....گلاره تو کلاس و سخت مشغول رفع ايراد و آراد کمي جلوتر از مدرسه منتظر مي گل....سخت بيتاب و دلتنگ....هر کاري ميکرد نميتونست از اين دختر دل بکنه...براي خودشم عجيب بود...با وجودي که شناخت چنداني ازش نداشت اما نا خودآگاه به سمتش کشيده ميشد...ميدونست روزي روزگاري اگر مي گل راضي به اين رابطه بشه با خانواده اش مشکل پيدا ميکنه....خانواده اي که رو ازدواجش حساسن و هر دختري که براش در نظر ميگيرن اولين حسني که به زبون ميارن خانواده اشه!!!اما مي گل...دختري که خانواده اي نداره از نظر آراد از هر دختر خانواده داري که هزار و يک کثافت کاري ميکنه و آخرم به اسم يه دختر خانواده دار خودش و جا ميزنه با ارزش تر بود....دختري که در کنار پسري غريبه با اون اخلاق زندگي ميکرد و پاک مونده بود بود!
چند ضربه به شيشه ماشين خورد سرش و بر گردوند با ديدن شهروز خشک شد...اين اينجا چيکار ميکرد؟
شيشه رو داد پايين...
-سلام
و دستش و براي دست دادن برد بيرون...شهروز اينقدر نزديک در ايستاده بود که نتونست در و باز کنه و بيرون بره.
شهروز-سلام....
romangram.com | @romangram_com