#می_گل(جلد_اول)_پارت_188

-بله!

-پس چه ايرادي داره يه برادر دنبال خواهرش بياد؟

مي گل شونه بالا انداخت...

شهروز کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت:باشه...از فردا با آژانس بيا!

بعد از تموم شدن امتحانات خرداد...مي گل تصميمي رو که گرفته بود عملي کرد...با پيگيريهاي فراوون تعدادي از واحدهاي سال آخر و گرفت...تو فکر خودش بيشتر از اين نميتونست مزاحم شهروز باشه!

شهروز وقتي فهميد بعد از اينکه شوکه شد پرسيد:پس پيانو چي ميشه؟؟؟الان ديگه پات هم خوب شده...نميخواي ياد بگيري؟!

-چرا...خيلي دوست دارم....

-ميتوني هم درس بخوني هم پيانو ياد بگيري؟

-سعي ميکنم....اگر ديدم نميتونم ادامه نميدم!

در واقع اين اصرار شهروز براي اين نبود که به مي گل پيانو ياد بده...ميخواست ساعات بيشتري و در کنارش باشه...مخصوصا اين يکي دو ماه اخير که مي گل به خاطر فشرده بودن امتحاناتش هميشه تو اتاقش بود و خيلي کم مي گل و ديده بود!ارتباطش با نيکي در حد همون رابطه هاي هميشگي محدود شده بود طوري که کلا مي گل فکر ميکرد شهروز با هيچ کس در ارتباط نيست!

-کي دوباره کلاسهات شروع ميشه؟

-کلاس نداريم..خودم ميخونم هفته اي 2 روز رفع اشکال داريم...

-ميتوني؟

romangram.com | @romangram_com