#می_گل(جلد_اول)_پارت_187


به خاطر هر چي...آژانس و که ازتون نگرفتن ماشين به اون تابلويي رو راه ميندازيد تو خيابون!ضيايي گفته بودم بار اولت بار آخرته..

-چشم خانوم...قول ميدم بار اخر باشه!

برو سر کلاس....

مي گل لنگان لنگان به سمت کلاس رفت ...

زنگ که خورد با کمک سما و گلاره رفت بيرون..باز شهروز دم در ايستاده بود...به محض اينکه مي گل و ديد از ماشين پياده شد و امد و کمکش کرد تا بشينه تو ماشين..

بعد از جابجا کردن عصاي مي گل نشست تو ماشين و راه افتاد.

-ميشه از فردا با آزانس بيام و برگردم؟

-چرا؟؟؟

-خانوم موحد گفت ديگه با شهروز نيا جلو در مدرسه.

-مگه خانوم موحد نگفته به همه بگي داداشتم؟

-چرا!

-گفتي يا نه؟


romangram.com | @romangram_com