#می_گل(جلد_اول)_پارت_186

ميگل لبخندي زد و گفت خدا نگهدار!!

وقتي از در باشگاه اومدن بيرون شهروز گفت:خانوم جيراني بچه نداره....خيلي مهربونه...خيلي با هم رفيقيم....يه مدت گير داده بود برم پيشش زندگي کنم....آقاي جيراني هم مرد خوبيه....از اسب داراي بزرگه...!!!

مي گل گيج شهروز و نگاه کرد و با لبخند ابهام اميزي گفت:آها!!!

با خودش فکر کرد..چه چيزا امروز ديدم..شهروز دقيقا 2 تا شخصيت داره...نه به اين لوطي بازيا..نه به اون عصا قورت داده رفتار کردنا....

------------------------------------------------------------------





چهارده فروردين شهروز صبح خودش مي گل و تا دم مدرسه برد...از ترس اينکه آراد دنبالش نياد تاکيد کرد خودش مياد دنبالش....مي گل هم قبول کرد...اما تمام طول کلاسها رو به اين فکر کرد که نکنه خانوم موحد ببينتشون و يه بامبولي درست که!

هر چند اون روز اين اتفاق نيافتاد اما روز سوم که اين برنامه تکرار شد خانوم موحد مي گل و صدا کرد تو دفتر!

مي گل با پاي لنگان وارد دفتر شد.

-سلام خانوم!

-مگه نگفته بودم پاي شهروز به مدرسه باز نشه؟

-به خاطر پام مياد...وگرنه تا الان نميومد که!

romangram.com | @romangram_com