#می_گل(جلد_اول)_پارت_185


اما اين گرمي نگاه شهروز بود که بيدارش کرد!

-بريم؟؟؟

بريم...باز با کمک شهروز از تخت پايين اومد و تا دم ماشين سکوت کردن...تو پارکينگ صداي زنونه اي جفتشون و متوجه خودش کرد!

-به...پسر گلم!!!

شهروز:سلام خانوم جيراني!!!

زن نسبتا مسن جلو اومد باهاش دست داد و با مي گل هم سلام و احوال پرسي گرمي کرد و گفت:به به آقا شهروز...شيرينيش کو؟

-هنوز خبري نيست که....

-وقتي پسر من با يه خانوم ديده بشه يعني کار تمومه!

لبخند از روي ادب مي گل محو شد...شهروز جواب داد:چشم...شيريني هم ميدم....

-برو پسر برو..بنده خدا رو با اين پا سرپا نگه ندار....هنوز هيچي نشده زدي پاش و داغون کردي؟

شهروز در حالي که در و باز کرد و چوب دستي مي گل و گرفت و کمکش کرد تا بشينه تو ماشين با خنده گفت:نه بابا...خودش شيطوني کرده!!!

-خدا حفظش کنه..به هم ميايد...بعد دولا شد و براي مي گل دست تکون داد و گفت:خدا نگهدارتون!


romangram.com | @romangram_com