#می_گل(جلد_اول)_پارت_184

-سيگار يه چيز ديگه است!

-شنيده بودم کسايي که سيگارين قليون نميکشن..تعجب کردم گفتي قليون بياره...

-گفتم شايد تو بکشي...سيزده به دره ديگه!!!

بعد تو چشمهاي مي گل نگاه کرد و گفت:ناراحت ميشي دراز بکشم؟

-نه!!!اتفاقا ميچسبه!!!

شهروز دراز کشيد و گفت خب تو هم دراز بکش!

-ديگه چي؟؟؟؟

-بيا من و بزن!!!!مگه چيه؟؟؟تخت به اين بزرگي...يه ورش ميخوابي ديگه...اصلا به من چه؟



سيگارش و گذاشت کنار تخت و چشمهاش و بست...بعد از چند دقيقه چشمهاي مي گل هم گرم شد و همونطور نشسته خوابش برد.

وقتي چشم باز کرد شهروز و ديد که روبروش نشسته و خيره نگاهش ميکنه!

-بيدارت کردم؟

-نه!!!خودم بيدار شدم...

romangram.com | @romangram_com