#می_گل(جلد_اول)_پارت_183
شهروز:نه...من گفتم بهت...من با هيچ کودوم از دخترهايي که باهاشون بودم تو کوچه خيابون نبودم...همشون رفيق تخت خوابم بودن!!
براي اين اعتراف شرمزده بود...اما چيزي بود که مي گل با چشمهاي خودش ديده بود...پس پنهانکاري دليلي نداشت.
مي گل هم تيز تر از اوني بود که نفهمه اين اعترافات براي چيه؟دقيقا مخالف چيزي که شهروز فکر ميکرد..اون فکر ميکرد مي گل دوزاريش کجه و هنوز مطلب و نگرفته...به خاطر همين بي پروا به خيلي چيزها اعتراف ميکرد....درواقع بدش نميومد ذهن مي گل و درگير کنه تا بعد از کنکور علنا ابراز علاقه کنه!
قليون و اورد و گذاشت جلو شهروز
-کوک کوک آقا...
-دستت درد نکنه....
انعامي کف دستش گذاشت و شروع کرد به قليون کشيدن...اما بعد از 2-3 تا پک گرفتش سمت مي گل..:.نميکشي؟
-نه....
-تا حالا کشيدي؟
-نه!!!
بعد از يکي دو تا پک ديگه گذاشتش کنار و سيگار برگش و در اورد
-پس چي شد؟
romangram.com | @romangram_com