#می_گل(جلد_اول)_پارت_182

صداي مرد ديگه اي که مثل قبلي شکايت از کم پيدا بودن شهروز ميکرد به شهروز اجازه ي جواب دادن نداد.و باز هم نگاههاي متعجبانه به مي گل!!!

وقتي رفت مي گل پرسيد:چرا من و اين شکلي نگاه ميکنن؟

چون تا حالا من و با دختري نديده بودن!

متعجب گفت:نديده بودن؟

-نه...نديده بودن..چرا اينقدر تعجب کردي؟

-آخه تو....

شهروز در حالي که سرش و تکون ميداد و يه جوري حرف ميزد که انگار داره از زبون مي گل ميگه گفت:آخه تو هر روز با يکي هستي..چطور اينها تا حالا با کسي نديدنت؟

مي گل به حالت قهر دست به سينه نشست و گفت:لوس...اداي من و در مياري؟؟؟

کارگري که اومد تا بشقابهار و ببره صحبتشون و قطع کرد.

شهروز:مراد يه قليون مياري؟

-به چشم آقا...الان ميارم خدمتتون!!!

-مگه نميخواستي همين و بگي؟

نگاه خيره مي گل جواب مثبتش بود!

romangram.com | @romangram_com