#می_گل(جلد_اول)_پارت_180

-ميتونم بپرسم چه حسي نسبت به من..نسبت به زندگي با من داري؟

مي گل بي خبر از انقلاب دروني شهروز براي دونستن جواب اين سوال گفت:حس يه حامي...يه مردي که ميتونه مثل يه پدر تکيه گاهم باشه!از همه لحاظ حمايتم کنه!

با شنيدن کلمه پدر اب يخ و ريختن رو شهروز....زير لب واژه پدر رو زمزمه کرد!دل و زد به دريا و پرسيد:چرا پدر؟

-مي گل شوک زده از اين سوال گفت:خب؟؟؟پس مثل چي؟به نظر من يه پدر ميتونه بدون چشم داشت به دخترش کمک کنه....حتي يه دوست خوب نميتونه همه جوانب و رعايت کنه!



در واقع با اين حرف يکي به نعل زد يکي به ميخ...هم از شهروز تعريف کرد هم بهش فهموند که پاش و از گليمش دراز تر نکنه...اما از اونطرف شهروز خوشحال از اين حس امنيتي که تو مي گل بوجود اورده و ناراحت از تعبير نسبتش حال خوبي نداشت....با خودش گفت:درستش ميکنم....حست و تغيير ميدم!

-به آقا شهروز گل....اين طرفا؟؟؟

شهروز سرش و بلند کرد و با مردي که روبروش بود دست داد و تعارف کرد بشينه..مرد نگاه متعجبي به مي گل کرد..اما چيزي نپرسيد...

-نميومدي؟؟؟

-به پام استراحت دادم..بعد از عمل نه اسکي رفتم نه سواري....امروز يه کوچولو سوار شدم.. دلم براي کاديلاک تنگ شده بود!البته ميومدم بهش سر ميزدم!!!

-پس ديگه ميبينيمت...

-ايشالله...

با هم دست دادن و مرد رفت...

romangram.com | @romangram_com