#می_گل(جلد_اول)_پارت_175
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
شعر که تموم شد قطره باروني چکيد رو دستش...بلند شد در حالي که دور خودش ميچرخيد قهقهه زد و گفت:آخر جواب بود...ايولل!!!
عشق را زير باران بايد جست!
بعد بر گشت به مي گل که با حالت خاصي مخلوط از محبت تعجب و پرسش نگاهش ميکر نگاه کرد و گفت:چيه؟؟؟بد نگام ميکني؟
-بد نگاه نميکنم....
-اما تو سرت پر سواله!
ميگل سر ش و تکون داد و گفت:آره...خيلي سوال تو سرمه!
-خب چرا نميپرسي؟
romangram.com | @romangram_com