#می_گل(جلد_اول)_پارت_174
برگشت سمت صدا .آقايي که معلوم بود از کارکنان اونجاس يه ليوان چاي با کيک براش اورده بود..سيني رو گرفت و تشکرکرد....برگشت سمت شهروز..درحالي که روي اسب يک دو ميکرد براش دست تکون داد.....مي گل هم جوابش و داد....شهروز چند باري از روي موانع پريد و حدود نيم ساعت بعد در حالي که اسبش و کس ديگه اي با خودش برد اومد و کنار مي گل نشست!
-چقدر خوبه...فکر کنم ارتباط با يه حيوون بايد خيلي جالب باشه!
شهروز تکيه داد به پشتي صندلي دستشهاش و از هم باز کرد و روي پشتي صندلي و البته پشت مي گل گذاشت و در حالي که چشمهاش و بست زمزمه کرد:
من نميدانم
که چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي است و کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بياد شست
واژه بايد خود باد
واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد شست
romangram.com | @romangram_com