#می_گل(جلد_اول)_پارت_173
شهروز دنبالش راه افتاد و ترجيح داد کمي سکوت کنه تا از اون حال و هوا در بياد....خودشم تعجب کرده بود.....فقط با خودش تکرار کرد..فقط دوستش دارم همين!
مي گل و کنار مانژ نشوند و گفت:زود بر ميگردم..باشه؟
مي گل راضي از اينکه شهروز ازش دور ميشه لبخند زد و گفت:باشه!
با رفتن شهروز مي گل نفس عميقي کشيد....
*اين چش شد يهو؟؟؟چقدر شل که با يه تماس کوتاه اينقدر منقلب شد!اما با يادآوري صداي قلبش باز لبخند زد....خودشم نميدونست چرا آغوش شهروز براش احساس امنيت مياورد!
-حيف که پات شکسته....وگرنه سواري ميکردي....ولي قول ميدم يه بار وقتي پات خوب شد بيارمت!
مي گل سرش و بلند کرد و با قامت بلند و ورزيده شهروز و بعد اسب بلندي که کنارش بود نگاه کرد!با خودش فکر کرد خوش تيپ بود تو اين لباسهاي سواري خوش تيپ ترم شده!
شهروز کلاهش و گذاشت سرش و اندازه اش کرد و با يه حرکت پريد رو اسب...همون اسبي که بهش قند داده بودن!
-جايي نريا....بشين همينجا...يکي دو دور سواري کنم ميام!!
مي گل با لبخند رضايتش و اعلام کرد...شهروز وارد مانژ شد و با ابهت و مهارت شروع کرد به سواري...
-بفرماييد!
romangram.com | @romangram_com