#می_گل(جلد_اول)_پارت_172
مي گل يکي از قندهارو گرفت بين دو تا انگشتش و به سمت اسب گرفت و گفت:بيا!
اسب بيچاره هم دهنش و باز کرد داشت انگشتهاي مي گل و گاز ميگرفت که مي گل قند و رها کرد و اون يکي عصاش رو هم ول کرد قبل از اينکه جيغ بکشه و رو زمين ولو بشه شهروز دستش و رو دهنش گذاشت و از پشت بغلش کرد!
-هييييسسس...ميترسن رم ميکنن!!!
-داشت انگشتم و ميخورد!!!
شهروز خنده اي کرد و گفت:آخه دختر خوب اينجوري به حيوون قند ميدن؟؟؟ببين اينجوري بايد بهش بدي!
قندهارو ريخت کف دستش و گرفت جلوي حيوون اون هم همه رو خورد و اخرش هم کف دست شهروز و ليس زد!
-اااااييييييييييي!!!!
-د!!!اي چيه؟؟؟حيوون به اين تميزي!!
-امتحان کنم؟؟؟
شهروز مقداري ديگه قند ريخت کف دست مي گل...از پشت بغلش کرد و دست ميگل و تو دستش گرفت و در حالي که مچ دستش و ول نکرده بود دستش و برد به سمت اسب...مي گل تلاش ميکرد دستش و بکشه اما شهروز اجازه نميداد....وقتي دهن اسب با دستش تماس پيدا کرد مي گل چشمهاش و بست نا خواسته سرش و تو سينه شهروز که پشتش ايستاده بود و در واقع حمايتش ميکرد فرو برد.....وقتي از تماس دهان اسب با دستش خبري نبود چشمهاش و باز کرد...سرش و گرفت بالا...شهروز عاشقانه نگاهش ميکرد....همچنان دست مي گل تو دستش بود و همونطور به سمت اسب دراز نگهش داشته بود!مي گل با ديدن برق نگاه شهروز از کارش پشيمون شد..اما خب نا خواسته بود.براي اينکه عکس العملي نشون نده که اوضاع بدتر بشه گفت:چقدر زبونش نرمه!
و در اين حال تکيه اش و از روي شهروز بر روي عصاش منتقل کرد!
شهروز که انگار از تو بهت در اومده بود گفت:آره...زبونش نرمه!خوشت اومد؟
مي گل شوکه از حال شهروز کلافه و سر درگم گفت:بريم!
romangram.com | @romangram_com