#می_گل(جلد_اول)_پارت_171
بعد از مدتي ماشين سواري به يه باشگاه سواري رسيدن.
شهروز در حالي که يکي از کارگرها داشت در و براشون باز ميکرد و براي اون دست تکون ميداد گفت:تو که با اين پات جايي نميتوني بري و کاري نميتوني بکني...اينجا هم دنجه هم خلوته...مخصوصا تو يه همچين روزي که همه جا شلوغه..
-يعني هيچ کس اينجا نيست؟
قهقهه اي زد و گفت:ديوونه!!!اولا که چرا بايد باشن.....بعيد ميدونم هيچ کس هيچ کس نباشه....اما گيرم نباشه...تو از من ميترسي؟
-مي گل شونه بالا انداخت!
-اگر بترسي خيلي خنگي...چون من و تو شب و روز با هم تنهاييم!!
با اين فکر و ترس مسخره اي که از خودش بروز داده بود خنده اش گرفت...تا شهروز ماشين و پارک کنه هيچي نگفت با کمک شهروز از ماشين پياده شد و تا اسطبل اسبها پياده روي کردن...
مي گل با ديدن اسبها کلي سر ذوق اومد...بهشون دست ميزد از اينکه ازش فرار نميکردن و اروم بودن مثل بچه ها شادي ميکرد....شهروز چند قدم دور تر طوري که بتونه قشنگ ببينتش راه ميرفت...وقتي شوق مي گل و ديد دست کرد تو جيبش و کمي قند در اورد و گفت مي گل بيا اينجا...و جلوي يه اسب مشکي زيبا ايستاد...
مي گل:وااااي...چقدر خوشگله....چقدر بلندههه..
شهروز:بزن به تخته بابا...
مي گل زد به در اسطبل و گفت واقعا ماشالله!!!
شهروز قندهار و ريخت کف دست مي گل و گفت بهش بده بخوره...
romangram.com | @romangram_com