#می_گل(جلد_اول)_پارت_176

حالا شهروز روبروش ايستاده بود و دستش و دراز کرده بود يعني بلند شو!

مي گل دستش و گذاشت تو دست شهروز و از جاش بلند شد!عصاش و زد زير بغلش و بدون اينکه بدونه کجا ميره همراهش شد.

-چون ميدونم سوالي و جواب نميدي...

-اينها حرفهاي ترگله!

-خب حرفهاي هر کي...فقط اون نه خودمم تو اين چند وقت متوجه شدم....

-.آره من سوال جواب نميدم...اما بستگي به طرفم داره...کسي و که باهاش تو قهوه خونه املت ميزنم..جواب سوالهاشم ميدم!

اين حرف براي مي گل هزار تا معني داشت..اما باز به خودش نهيب زد...فردا يهو ديدي يکي و اورد خونه ها..اين تعادل نداره....



رسيده بودن به يه رستوران که وسطش يه ساختمون گرد بود و دور تا دورش درختهاي بيد مجنون و زير هر درخت هم تخت زده بودن. کمي اونورتر يه درياچه بزرگ پر از مرغابي بود...شهروز به مي گل کمک کرد تا بشينه روي تخت!خودش رفت دست و صورتش و شست و اومد نشست کنار مي گل.

-خب؟؟؟بپرس...!!!

-هيچي بي خيال!

شهروز منو رو از دست گارسون گرفت و گفت:دلم ميخواد بدونم در موردم چه فکري ميکني!

بعد نگاهي به منو کرد و و گرفتتش سمت مي گل:چي ميخوري؟

romangram.com | @romangram_com