#می_گل(جلد_اول)_پارت_169
-من از بيست و سه چهار سالگي با هيچ ختري تو کوچه خيابون ديده نشدم...مخصوصا با امسال کسايي که به خاطرشون رفتم شمال.
-پس با منم ديده نشيد بهتره!
-مي گل....خواهش ميکنم!
چنان اين کلمه رو سنگين گفت که مي گل با تموم وجود حس کرد چقدر براش گفتنش سنگين بود!
-چرا ....
-هيييييسسسس....خواهش کردم ديگه...بلند شو...مردم گرسنگي!
مي گل بلند شد...فکر کرد تو ماشين باهاش صحبت ميکنه!
شهروز رفته بود...رفت و دم کمدش ايستاد و غر زد..چي بپوشم با اين پام آخه؟؟؟
-همين که تنته خوبه!
بر گشت و با عصبانيت گفت:يه بار ديگه بي اجازه بياي تو اتاقم من ميدونم و تو..نميگي يهو لختم؟
-لخت باشي که در و باز نميزاري خب!!!عصبيييييي!!!!
با همون لباسها رفت بيرون و به سمت در جايي که شهروز منتظرش بود رفت.با هم رفتن پايين...شهروز کمکش کرد نشست تو ماشين و عصاش و ازش گرفت و گذاشت پشت...در برابر چشمهاي حسرت بار حيدر از در پارکينگ رفتن بيرون.
romangram.com | @romangram_com