#می_گل(جلد_اول)_پارت_168

-نميام!

در واقع شايد اگر با لحن اروم و مهربوني گفته بود با کله ميرفت...اما از لحن خشک و خشن و دستورانه ي شهروز خوشش نيومد!

-چرا نمياي؟

مي گل که پشتش و کرده بود و داشت ميرفت تو اتاقش از کوره در رفت و تقريبا با داد گفت:چرا نداره...چون دلم نميخواد...مگه من برده تو ام؟هر جا بخواي بيام؟هر جا بخواي نيام؟؟؟يه بار گفتم بازم ميگم تا آخر عمرم هم ميگم..من زندگيم و مديون تو هستم...اما اين دليل نميشه تمام طول زندگيم و بردگي کنم!هر وقت دلت ميخواد من و ميزاري ميري...هر وقت دوست داري مياي...هر وقت عشقت بکشه من بايد باهات همراه بشم..اما نه..اگر قرار بر زود شنيدن بود از خواهرم ميشنيدم..نيومدم اينجا اسير دست تو بشم..من به خودم مطمئنم کاري نميکنم...فقط هدفم درس خوندن ساختن اينده امه...اما انگار تو هم يه جور ديگه داري مانع پيشرفتم ميشي...با خورد کردن اعصابم...با خورد کردن خودم!!!

بعد با عصاش تند تند رفت تو اتاقش....هنوز چند دقيقه نبود رسيده بود تو اتاقش که شهروز در زد و زود هم وارد شد..ميدونست ممکنه مي گل اجازه ورود بهش نده!

اخمهاش و مصنوعي کرد تو هم و در حالي که لبهاش ميخنديد گفت:قهري؟

شهروز اومد و کنارش رو تخت نشست.مي گل خودش و کشيد کنار...شهروز دستش و دراز کرد تا دست مي گل و بگيره....مي گل دستش و کشيد و گفت:هر چي هوس بازي کردي بسه....با من کاري نداشته باش!

شهروز ناراحت نشد...خودش هم تعجب کرد اما جواب داد:من هوس بازي رو با ادم هوس باز ميکنم...نه با تو!

-پس بهم دست نزن!

شهروز دستش و کشيد

-پاش و بريم بيرون...حوصله ام سر رفته نا سلامتي سيزده به دره...نزار نحسي سيزده بگيرتمون!

-با همونايي بريد که به خاطرشون رفتيد شمال.

لحنش دلخور و پر از خجالت شد....چرا در برابر مي گل اينقدر کوتاه ميومد؟

romangram.com | @romangram_com