#می_گل(جلد_اول)_پارت_167


مي گل متعجبانه نگاهش کرد :ميرم خونه!

بي بي چشم غره اي به حيدر رفت و رو به مي گل کرد و گفت:اگر تنهايي بمون نهارو با ما بخور....مي گل خواست مخالفتش و اعلام کنه که مبايلش زنگ خورد..با ديدن شماره خونه نا خودآگاه بالا رو نگاه کرد...و بعد دکمه رو فشرد:بله؟

-کجايي؟

لحن حق به جانب و سرد شهروز نا خودآگاه ترسوندش!

-تو حياط....

-بيا بالا!!



وقتي مي گل متوجه شد شهروز گوشي قطع کرده بلند شد و گفت:ببخشيد..بايد برم...خيلي خوش گذشت...دستتون درد نکنه..ايشالله جبران ميکنم..

در برابر چشمان پر حسرت هر سه نفر اعضاي خانواده رفت بالا!

در و که باز کرد شهروز که داشت به سمت آشپزخونه ميرفت...ايستاد..نگاهش کرد و پرسيد:با کي تو حياط بودي؟

-پيش مش قاسم و بي بي و حيدر نشسته بودم!

-حاضر شو بريم بيرون!


romangram.com | @romangram_com