#می_گل(جلد_اول)_پارت_166

مي گل با کمک بي بي به سمت بقيه رفت

بي بي:حيدر مادربلند شو برو يه صندلي بيار براي مي گل !

-نميخواد بي بي ميشينم رو زمين...

ولي ديگه حيدر رفته بود دنبال صندلي!

بي بي:فکر نميکردم قبول کني پيش ما بشيني!

-چرا بي بي؟مگه چيه؟دوست نداري نشينم...

-اين چه حرفيه دخترم...گفتم شايد کلاست به ما نگيره!!!

-بي بي اين حرفها چيه؟؟کلاس کودومه؟؟؟همه از يه جنسيم ديگه!!!

و واقعيت هم براي مي گل همين بود...از اين جمع صميمي دوستانه بيشتر لذت ميبرد تا بودن با اون شهروز فيس و افاده اي بد عنق با کلاس!

و البته بي بي هم که از اين ور اونور..مخصوصا از علي فهميده بود مي گل چرا تو خونه شهروزه و خودش هم رفتار خانومانه و ساده مي گل و ميديد به خودش اين اجازه رو داده بود تا مي گل و به جمعشون دعوت کنه..

بعد از خوردن هندونه و کمي آجيل ديگه مي گل باهاشون صميميتر شده بود...گاهي به حرفهاشون ميخنديد...گاهي براشون حرف ميزد و اونهارو ميخندوند!

وقتي خانواده مش قاسم تصميم گرفتن نهار بخورن مي گل از جاش بلند شد و گفت:من ديگه ميرم!

حيدر عجولانه گفت:کجا؟؟؟

romangram.com | @romangram_com