#می_گل(جلد_اول)_پارت_165


-شاخه گلي که برات اورده!

مي گل اطرافش و به دنبال شاخه گل چشم چرخوند و گفت:آها!!!کوش راستي؟

-رو ميز ناهارخوري پرتش کردي!

-ميزارمش تو گلدون...چيکارش کنم.؟

لحنش به اندازه اي بي تفاوت بود که خيال شهروز راحت بشه...شايد اگر ابراز احساساتهاش بيشتر شده بود و مي گل عشقش و باور کرده بود و بعد شهروز به اين مسافرت رفته بود...مي گي اذيتش ميکرد و حرصش و در مياورد...اما اين مسافرت اون هم تو شرايط مي گل باعث شده بود مي گل باور کنه همه اون فکرها توهمي بيش نبوده!

بقيه غذا در سکوت کامل خورده شد...روز بعد سيزده به در بود....مي گل با خودش عهد کرده بود شده تا جلوي در بره و برگرده....تقريبا 1 هفته اي ميشد خونه نشين شده بود!

ساعت 11 بود که مي گل لباس پوشيد...يه دست گرمکن و يه شال...عصاش و برداشت و رفت پايين...حياطشون اينقدر بزرگ و با صفا بود که بشه توش سيزده رو به در کرد.اومد بيرون به اتاق شهروز نگاهي انداخت...تا به حال توي اتاق نرفته بود..هيچ وقت هم هيچ حسي اونجا نکشونده بودش...با خودش فکر کرد کاش شهروز بيدار ميشد يه جا ميبردتش...اما زود پشيمون شد..همون يه بار بس بود زد پامون و شکست..اينبار کلا ميکشتمون خيالش راحت ميشه!.با خودش فکر کرد..اين تنهايي هم نحسي سيزده است...اشکال نداره...ميگذره!!!

با کمک عصاهاش که ديگه به راه رفتن باهاشون عادت کرده بود رفت پايين..توي حياط خانواده خانواده مش قاسم يعني بي بي و مش قاسم و حيدر فرش پهن کرده بودن وسط چمنها و داشتن سيزده رو در ميکردن!

با ديدن اين صحنه لبخند پهني زد...احساس کرد چقدر خوشبختن!بي بي که متوجه مي گل شده بود دست از بريدن هندونه دست کشيد و از جاش بلند شد و اومد سمت مي گل!

-اي خانوم جان...خوبي؟؟؟با اين پا اومدي پايين چيکار؟؟؟

-اومدم سيزده به در!

-اگر قابل ميدوني بيا بشين پيش ما!هيچکس تو برج نيست...همه رفتن هر سال به ما اجازه ميدن سيزده رو تو باغچه در کنيم که ساختمون تنها نمونه...امسال فقط شما و آقا شهروز تو ساختمونيد!


romangram.com | @romangram_com