#می_گل(جلد_اول)_پارت_164
مي گل که باقي حرفش و ميدونست وسط حرفش پريد نه از ترس اينکه از خونه بيرونش کنه...از ترس اينکه در موردش فکر بد کرده باشه!
بلند شد رو پاش ايستاد و گفت:به خدا نه....اصلا هيچ رابطه اي نيست...بريد پرينت مبايلم و بگيريد...ببينيد ما چقدر با هم تماس داشتيم به خدا...به قران...
شهروز با عجله اومد سمتش...شونه اش و گرفت و نشوندش رو تخت و گفت:خيلي خب....چرا رو پات وايميستي؟
-براي اينکه دوست ندارم کسي در موردم فکر بد بکنه!
-من در موردت فکر بد نکردم!
بدون هيچ حرف ديگه اي رفت بيرون و سوال مي گل و که پرسيد پس اين فکري که کرديد چي بود و بي جواب گذاشت!
بي جواب گذاشت چون نميدونست بايد چه جوابي بده...آيا بايد ميگفت من حسوديم شد؟
تا شب چند بار بچه ها بهش زنگ زدن تا حالش و بپرسن...گلاره هر بار از قول آراد ازش عذر خواهي ميکرد و ميگفت آراد گفته موقعيت داشتي بهش زنگ بزني...اما مي گل هر بار جوابش يکي بود...
شب شهروز براي شام اومد دنبال مي گل...ازش خواست کمکش کنه و ببرتش سر ميز...اما مي گل گفت که خودش ميره...با وجود اتفاقي که بعد از ظهر افتاده بود هنوز شهروز و مقصر ميدونست و قصد داشت بهش بفهمونه کار اشتباهي کرده...اون کار خودش و توضيح داده بود..پس شهروزم بايد توضيح ميداد...فکر کرد وقتي مسئوليتم و قبول کرده بايد پاش واميستاد!!!درسته هر کس زندگي خودش و داره...اما من شرايط متفاوتي برام پيش اومده بود...بايد بهش ميفهمون بي مسئوليتي کرده...!!!
سر ميز شامي که بي بي درست کرده بود بدون هيچ حرفي نشست و مقداري غذا کشيد و شروع کرد به خوردن....از علي خبري نبود...همون بهتر که خبري نبود....کاسه داغ تر از آش!!!
-گل و چيکار ميکني؟
مي گل گيج و منگ به شهروز نگاهي انداخت و گفت:گل؟؟؟
romangram.com | @romangram_com