#می_گل(جلد_اول)_پارت_163


-من متاسفم....ميدونم حتي دعوت کردن دوستهامم به اينجا اشتباه بود..بايد اول با شما هماهنگ ميکردم.

-من از دوستات حرف نميزنم!

-ميدونم از چي حرف ميزنيد!

سکوت معني دار شهروز مجبورش کرد ادامه بده!

-همون پسري بود که يه بار علي من و باهاشون تو کافي شاپ ديده بود!

-پس بينتون چيزي هست!

مي گل تو چشمهاي شهروز شتابزده نگاه کرد و گفت:نه!!! نه به خدا...هيچي....

کمي سکوت کرد و باز ادامه داد:.....از گلاره شنيده بود پام شکسته اومده بود عيادت!!!

وقتي ديد شهروز هيچي نميگه سرش و بلند کرد شهروز در حالي که سرش خم بود داشت نگاهش ميکرد.

-همين ديگه!!! -تو اين رابطه رو نميخواي بعد اون اومده بود عيادت؟بعد دم در وايستاده بوديد گپ ميزديد؟

-گپ نميزديم....داشتم قانعش ميکردم که کار درستي نکرده!!!

-باز هم ميگم....روابط تو به خودت مربوطه...اما.....اگر قراره اين روابط به خونه کشيده بشه...


romangram.com | @romangram_com