#می_گل(جلد_اول)_پارت_162

وقتي رفت سما گفت:کارگرتونه؟

-ايي...يه وقتها مياد کارامون و ميکنه..

گلاره:فکر کنم داداشت کوتاه اومده....که اين و صدا کرده...

با اومدن بي بي و دادن بشقابها حرفشون رو قطع کردن

يکي دو ساعتي که کنار هم بودن سعي کردن اتفاقات بدو ورود و فراموش کنن...اما با رفتن اونها باز يه ترسي تو وجود مي گل افتاد....خودش ميدونست کار بدي نکرده....اما پيش خودش فکر ميکرد اينجا خونه شهروز اون اجازه نداشت حتي دوستهاش و دعوت کنه چه برسه يه پسر غريبه بياد بايسته جلو در و باهاش صحبت کنه!

با صداي تقه هايي که به در خورد به خودش اومد...فکر کرد شايد بي بي که اومده اتاق و جمع کنه با اين جال با صداي لرزوان از ترس گفت:بفرماييد!

شهروز در و باز کرد و مي گل غافلگير شد!فکر نميکرد شهروز بياد...توقع داشت شهروز صبر کنه تا بالاخره با هم روبرو بشن!

-بيام تو؟

-بفرماييد!

روي صندلي ميز تحرير مي گل نشست.

-خب؟

-خب چي؟

-کي بود؟

romangram.com | @romangram_com