#می_گل(جلد_اول)_پارت_161


مي گل سعي کرد گريه نکنه اما با بغض گفت:ببخشيد بچه ها...اين هم از اولين باري که اومديد پيشم!

گلاره:بشين بينيم بابا..حالا گريه نکني پذيراييت کامل بشه....!!!

بعد براي اينکه حواس مي گل و پرت کنه عکس مي گل و ترگل و که کنار تختش بود برداشت گفت:اين کيه؟

مي گل شوکه از اين سوال بي مقدمه کمي من من کرد و بعد گفت:اين خواهرمه!

گلاره:حدس زدم شبيه هميد...ولي نگفته بودي خواهر داري!!!

-آره...آخه شوهر کرده رفته خارج...با ما هم قطع رابطه کرده...

و قبل از اينکه ازش سوالي بپرسن ادامه داد:آخه داداشم با ازدواجش مخالف بود!

صداي تقه هايي که به در خورد هر سه شون و از جا پروند...قبل از اينکه مي گل دوباره با کمک اون عصا ها از جاش بلند بشه سما رفت و شجاعانه در و باز کرد و با چهره بي بي مواجه شد که ظرف پر از ميوه دستش بود!

بي بي به دنبال مي گل سرکي داخل اتاق کشيد.

مي گل:سلام بي بي دستت درد نکنه..زحمت کشيدي!

-چه زحمتي دخترم؟

ظرف ميوه رو به دست سما داد و گفت:الان بشقابم ميارم!


romangram.com | @romangram_com