#می_گل(جلد_اول)_پارت_160

مي گل هم زرنگ تر از اين بود که فکر کنه واقعيت موضوع همينه!!!شهروز ادمي نبود که به اين چيزا فکر کنه.....در واقع اين اعلام حضور يه نوع خط و نشون بود...و البته مي گل اميدوار بود مثل دفعه قبل ارامش قبل از طوفان نباشه!

-دستش و دراز کرد و گفت:ممنون...

-ميتوني با يه دست ببري؟

بدون هيچ حرفي باز تو چشمهاش نگاه کرد!

خواست بگه نه....فکر کرد بايد کوتاه بيام تا مواخذه نشم...اما دق و دلي اين 4-5 روز تنهايي رو با نيشي که تو جوابش بود خالي کرد!

-اين چند روز با يه دست همه کار کردم...الانم ميکنم!

شهروز تو چشمهاش خيره شد و سيني رو ول کرد و گفت:پس بيا ببر!!!

با صداي شکستن ليوانها گلاره و سما که منتظر صداي داد شهروز بودن از جا پريدن....مي گل شوکه شد خواست دولا بشه ليوانهارو جمع کنه اما نميتونست....بي خيالشون شد با چشمهاي به اشک نشسته رفت تو اتاق و در و بست و تکيه داد به در!

گلاره رفت کنارش و دستش و گرفت و گفت:ببخشيد...نبايد ميزاشتم بياد بالا!!!

مي گل گريه کرد و گفت:مهم نيست!!!تقصير خودمه...جوابش و دادم ....بايد حداقل يه مدت در برابرش کوتاه ميومدم تا آروم بشه!

ولي پيش خودش فکر کرد...هيچوقت اين کار و نميکنم..بي معرفت....خوبه دکتر گفت بايد مراقبش باشي تا رو پاش فشار نياره...هنوز 1 روز نگذشته بلند شد رفت پي الواتيش!

لبخند مصنوعي زد و گفت:برم يه چيزي بيارم بخوريد...

سما:از رو شيشه شکسته ها ميخواي رد بشي؟؟؟بگير بشين بابا کوفتم خورديم!!!

romangram.com | @romangram_com