#می_گل(جلد_اول)_پارت_159


مي گل:نخير....اون پسر خاله امه!!!

گلاره:آهااااا..آره يادم اومد...او روز تو خيابون ديدمش...گفتم چقدر قيافه اش آشناس!!!

سما:پس چرا اون اينقدر عصباني بود؟

گلاره:براي اينکه دوستش داره ديگه...خره...مگه يادت نيست اومده بود دم مدرسه دنبالش؟

مي گل:غلط کرده دوستم داره..عوضي آشغال!!!

صداي شهروز مي گل و از جا کند!

شهروز:مي گل...بيا کارت دارم!

گلاره:فااااتحه!!!

بعد دستش و گذاشت رو بدن مي گل و شروع کرد فاتحه خوندن!

مي گل دستش و زد کنار و به کمک چوب دستياش از جاش بلند شد و گفت:گمشو...بدتر استرس ميدي به ادم!

رفت و در و باز کرد....شهروز با يه سيني شربت پشت در بود....مي گل تو چشمهاش نگاه کرد..ميخواست از توش حال درونش و بفهمه..اما هنوز زود بود تا مي گل بتونه درک کنه شهروز هيچي رو تو صورتش بروز نميده!

-مهمونات تازه رسيدن...گفتم يه چيزي بخورن!


romangram.com | @romangram_com