#می_گل(جلد_اول)_پارت_158
با دست به آراد اشاره کرد و گفت:آراد دوست گلاره!
علي:دوست گلاره يا دوست دوست پسرش؟
شهروز:برو تو علي به تو ربطي نداره!!!
علي و به سمت داخل خونه هول داد!
علي چشم غره اي به مي گل رفت و وارد خونه شد.آراد که ترسيده بود البته نه از شهروز از اينکه براي مي گل دردسري درست کرده باشه دستش و به سمت شهروز دراز کرد و گفت:خوشبختم..!
شهروز دستش و دراز کرد و خيلي کوتاه باهاش دست داد..نگاه خيره اش و از روي آراد گرفت و در حالي که خودشم نميدونست چرا بغض داشت به مي گل نگاه کرد و گفت:زود بيا تو!
توي خونه با گلاره و سما سلام و احوال پرسي خشک و کوتاهي کرد و علي و که توي آشپزخونه مشغول ريختن ابميوه بود و نگاهش و از روي گلاره بر نميداشت صدا زد و ازش خواست بره تو اتاقش!
مي گل بعد از خداحافظي با آراد که کلي ازش بابت اين اتفاق عذر خواهي کرده بود در و بست و از همونجا از بچه ها خواست تا برن تو اتاقش!
وقتي رفتن تو اتاق...گلاره در و بست و گفت:واااااي!مي گل داداشت و کارد ميزدي خونش در نميومد!!!
سما:داداشش کودوم بود؟
اين سوال و با تمسخر پرسيد يعني تو که نميدوني چرا حرف ميزني؟
مي گل که از ترس فشارش هم افتاده بود گفت:اشکال نداره درستش ميکنم!
گلاره:هموني بود که رفت تو آشپزخونه ديگه!
romangram.com | @romangram_com