#می_گل(جلد_اول)_پارت_157


مي گل با شنيدن صداي زنگ از جاش بلند شد . لنگان لنگان به سمت اف اف رفت با ديدن سما و گلاره که تو سر کله هم ميزدن دکمه رو فشرد و به سمت در ورودي رفت و در و باز کرد و منتظرشون شد!

در اسانسور که باز شد مي گل با ديدن گلاره و سما به وجد اومد 3-4 روز تنهايي با اين پاي به قول خودش چلاق خيلي کسلش کرده بود!اما با ديدن آراد که پشت سرشون از اسانسور بيرون اومد وا رفت!

گلاره به سمت مي گل اومد و با چشم به پشت سرش اشاره کرد و گفت:تحويل بگير!

سما و گلاره رفتن و تو نشستن...

آراد:سلام...بچه ها گفتن داداشتون نيست...گفتم بيام ببينمت...!

-تورو خداا...اين چه کاريه؟و شاخه گلي رو که دست آراد بود گرفت.مگه نگفتم..

-چرا گفتي نيام...اما دلم تنگ شده بود!

-اين دلتنگيها يه طرفه است!

-ميدونم...مهم نيست...مهم اينه که رفع بشه!

-اما.....

با باز شدن در اسانسور حرفش نيمه کاره موند...مي گل با ديدن شهروز و علي و اون دو تا با ديدن مي گل و اراد که در حال صحبت بودن خشک شدن!

مي گل:س....س....سلام!!!


romangram.com | @romangram_com