#می_گل(جلد_اول)_پارت_156

خيلي جدي در حالي که به سمت حموم ميرفت گفت:فضولي نکن....!!!

نيم ساعت بعد هر دو به جمع بچه ها که دور استخر مشغول خوردن صبحانه بودن و تو سر و کله هم ميزدن پيوستن.

علي:به!!به!!شاه داماد....خوش گذشت....مگر اينکه از ما بهترون تورو بکشونن اينجا!

شهروز نگاه بي تفاوتش و از روي علي گرفت و سلام بلندي کرد و يه صندلي براي نيکي بيرون کشيد و خودشم نشست روي صندلي کناريش!

بعد از صبحانه نيکي با گذاشتن لبش روي لبهاي شهروز ازش تشکر کرد...بعد از جمع شدن ميز...نيکي کنار شهروز که روي مبل نشسته بود و مشغول نوشتن چند تا نت بود ولو شد...يک دست شهروز و بلند کرد و دور گردنش انداخت روي سينه اش خوابيد و پاهاش و گذاشت بالاي مبل.

-بريم استخخخررر!!!!

-سرده!

-نيست...خواهش ميکنم..خيلي استخره وسوسه بر انگيز!!!

-پاش و با بچه ها برو!

نيکي دست به سينه سر خورد پايين و روي پاي شهروز خوابيد و چشمهاش و بست و گفت:نميخوام...جام خوبه!

-دارم نت مينويسم نيکي....پاشو حواسم و پرت نکن!

نيکي از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت...جايي که بقيه داشتن بساط نهار درست ميکردن!

2-3 روز بعد وقتي شهروز چند ماه بدون دوست دختر بودنش و جبران کرد همراه بقيه قصد برگشتن کرد...طبق معمول هميشه که هيچ دختري نبايد تو ماشينش ميشست تنها برگشت..اينبار علي هم با ماشين سام همراه زيبا برگشت...و البته نيکي خودش ماشين داشت و چه شهروز ميخواست و چه نه با انها همراه نميشد!

romangram.com | @romangram_com