#می_گل(جلد_اول)_پارت_155


-صداي نگران و پر از دلخوري مي گل باز دلش و لرزوند!

-مرسي...تو خوبي؟

-ممنون....ديدم از ديروز که رفتيد زنگ نزديد نگران شدم....الان زدم اخبار ديدم داره از يه سانحه رانندگي تو جاده چالوس گزارش ميده...دلم شور زد!!!

دروغ ميگفت..اصلا يه همچين گزارشي پخش نشده بود...ولي واقعا دلش شور زده بود....فکر کرد يعني شهروز يادش رفته دکتر گفت بايد مراقبش باشه و راه نره؟؟؟حالا مراقبت پيشکش...يعني چيزي شده که حتي يه زنگم نزده؟؟

-نه...من سالمم..چيزي نشده...فقط نشد بهت زنگ بزنم...

دستي توي موهاش کشيد و دندوناش رو روهم فشرد...فکر کرد:به جاي اينکه من زنگ بزنم حال اون و بپرسم اون زنگ زده!!!بي معرفت!!!

-باشه...خوش بگذره..خدا حافظ!



قبل از اينکه شهروز خداحافظي کنه مي گل قطع کرده بود اما شهروز زمزمه کرد:خداحافظ عزيزم!

برگشت...نيکي در حالي که زير پتو بود با چشمهايي که برق خاصي داشت نگاهش ميکرد.

-پاشو ديگه...مگه گرسنه نيستي؟؟؟

-خوب بود؟


romangram.com | @romangram_com