#می_گل(جلد_اول)_پارت_154
ليوانش و کوبيد به ليوان نيکي و ادامه داد:ديگه چي از من برات گفتن!
-گفتن يه سوگلي تو خونت داري!
شهروز باز با يادآوري ناخواسته يا شايد هم از رو قصد و غرض نيکي سري از روي تاسف تکون داد!
شب نيکي مهمون اتاق شهروز بود...بعد از مدتها به لذت دلخواهش رسيده بود!خرسند از اين لذت نيکي و تو آغوش کشيد و خوابيد...صبح با نوازشهاي دستي چشم باز کرد...با فاصله کمي از صورتش نيکي و ديد که با اون چشمهاي کشيده و مشکي رنگش داره نگاهش ميکنه!وقتي ديد شهروز بيداره لبخند لوندي زد و گفت:ساعت 11 خواب الو...تو گشنه ات نيست من دلم داره براي يه ذره شيريني ضعف ميره!
شهروز چشمهاش و بست و نيکي و کشيد تو بغلش و گفت:بخواب شيکمو...نيم ساعت ديگه بخوابم..
نيکي ماهرانه خزيد تو بغلش و سرش و گذاشت رو سينه شهروز و گفت:گوشيت سايلنته؟
-اوهوم....
-فکر کنم داره زنگ ميخوره!
شهروز از جا پريد و گوشيش و نگاه کرد با ديدن اسم ميگل از زير پتو اومد بيرون و با همون لباس زير لخت جلو پنجره ايستاد و دکمه سبز رنگ و فشرد!
-جانم؟
-سلام....خوبيد؟
romangram.com | @romangram_com