#می_گل(جلد_اول)_پارت_153


-تعارف نميکني؟

-چرا نداري خودت؟

-تنها حال نميده...دوست دارم با يکي بخورم!

-خوردن با من عوارض داره!

با عشوه گفت:ميدونم!!!

-منم موندني نيستما....ميدوني که؟

-آره بابا شنيدم دوست دخترات تاريخ انقضا دارن!

شهروز پوزخندي زد از اين رابطه هم خوشحال بود هم...هم شرمزده...از خودش از مي گل...خجالت ميکشيد!

براي فرار از فکر کردن به مي گل جرعه اي از ليوانش و خورد!از خجالتش حتي جرات نکرده بود به مي گل زنگ بزنه و حالش و بپرسه!

آرمان و صدا کرد و ازش خواست براي نيکي پيک بياره!وقتي ليوان و داد دست نيکي گفت:هر چند که خوابيدن با من مراحل داره!!!اما نوش!!!

نيکي ليوانش و ازش گرفت و پشت چشمي نازک کرد و با ناز گفت:حالا اين وقت شب آزمايشگاه از کجا بياريم؟

-تو نگران نباش من خودم بلدم چطوري خوش بگذرونم!


romangram.com | @romangram_com