#می_گل(جلد_اول)_پارت_152

قدمهاش و تند تر کرد و رفت تو اتاقش...خدارو شکر اتاقش از دست اين وحشيا در امان مونده بود!!!چمدونش و گوشه اي گذاشت و لباسهاش و اويزون کرد تو کمد....سيگار برگش و در اورد و روشن کرد و رفت پشت پنجره ايستاد....چقدر دلش براي مي گل تنگ شد....آخرين بار تو همين اتاق تصميم گرفت شبونه برگرده تا در کنار مي گل باشه...فکر کرد يعني اگر مي گل مطلب و گرفته بود و پا داده بود بازم من اينجا بودم؟؟؟

-البته که نبودم....کي بهتر از مي گل؟؟؟

سرش و تکون داد:اما اگر مي گل پا ميداد ديگه اينطوري دلتنگش نميشدم....پنجره قدي رو باز کرد و رفت بيرون...دستش و گذاشت لبه نرده و دولا شد..اما با ديدن سهراب و ترانه که کنار استخر لخت بودن..خودش و کشيد عقب!!!زير لب گفت:اي بابا!!!اون دوتاي ديگه کجان؟خدا ميدونه!!!



خودش و انداخت رو تخت....چشمهاش و بست و ترجيح داد براي شب تجديد قوا کنه!!!

ميون دود و نور و ليزر دنبال چهره آشناي نيکي ميگشت...دولا شد پيکش رو برداره که صداي جذاب دخترونه اي به اسم صداش کرد!سرش و بلند کرد و هيکل باريک و ظريف نيکي و تو اون لباس اسپرت و شيک دکلته ي سفيد سرمه اي ديد...نيکي وقتي ديد شهروز متوجهش شده دستش و دراز کرد و گفت:پارسال دوست امسال آشنا!

شهروز بدون اينکه از جاش بلند بشه دستش و دراز کرد و دستهاي کشيده نيکي و تو دستش گرفت و گفت:مشتاق ديدار...!!

نيکي نشست کنار شهروز و پاش و انداخت رو پاش و گفت:همچنين...!تنهايي!!!

شهروز نگاهش و انداخت رو جمعيت در حال رقص و گفت:من که خيلي وقته تنهام...تو رفيق جينگت کوش؟!

-رفت به درک!

شهروز يه ابروش و انداخت بالا و گفت:به درک؟عاشق معشوق بوديد که!!!

-يهو گفت مامانم فلان ميگه...بابام بيسار ميگه...آخرم فهميدم با دختر خاله اش ريختن رو هم!!!

شهروز لبي تر کرد و گفت:آها!!!

romangram.com | @romangram_com