#می_گل(جلد_اول)_پارت_151
لحنش سرد و پر از ابهام بود....
مي گل سعي کرد اين فرضيه که يه چيزهايي از زندگيش ميدونه رو رد کنه!
-به هر حال اقا آراد لطف کنيد ديگه زنگ نزنيد...من خوبم!!!
-باشه....موفق باشي...
-ممنون..خدا حافظ..
باز ساعت و نگاه کرد..ساعت 7 شب بود...چرا شهروز زنگ نزد؟؟؟
تمام طول راه رو به اين فکر کرد که آيا کار درستي کرد مي گل و تنها گذاشت؟؟؟ميدونست کارش اشتباه بود اما با سپردن مي گل به بي بي خودش و اروم ميکرد.....دختري رو که آرمان بهش پيشنهاد داده بود قبلا ديده بود و حسابي هم به قول خودشون تو نخش بود...اما وقتي فهميد رفيق فاب داره بي خيالش شده بود...اصولا ادم نامردي نبود...از اينکه رابطه اي و به هم بزنه تا خودش وارد رابطه اي بشه خوشش نميومد..اينکار و نامردي ميدونست!حالا همون دختر بهش پيشنهاد شده بود....سعي ميکرد به مي گل فکر نکنه که عذاب وجدان نگيره.....!
-تو که رابطه اي باهاش نداري...بهشم که ابراز احساسات نکردي از سمت اونم که چراغ سبز نگرفتي پس ديگه چه مرگته؟
-فکر ميکنم همين که دوستش داري کافيه تا بهش خيانت نکني....!!!
براي فرار از فکر کردن صداي ضبطش و زياد کرد و تا رسيدن به ويلا سعي کرد به هيچ چيز جز امشب که بعد از مدتها يه شب به ياد موندني ميشد فکر نکنه!
اولين پنجشنبه هر سال ارمان تو ويلاش مهموني ميگرفت...مگر اينکه مسافرت خارجي ميرفت که اون هم سعي ميکرد يه جوري تنظيم کنه يا قبل از اون روز برگرده يا بعد از مهموني ميرفت سفر....
ساعت 4 بود که رسيد ويلاي خودش....صدايي نميومد...يا بچه ها رفته بودن جنگل...يا خواب بودن..آروم رفت تو...از ديدن ويلا برق ازش پريد...انگار بمب منفجر شده بود...ميدونست اگر خودش بود کسي جرات نداشت يه همچين بلايي سر اين ويلاي بيچاره بياره!به سمت اتاقش رفت....از توي يکي از اتاقها صداي علي و زيبا ميومد.
romangram.com | @romangram_com